|
«سید حسام الدین سید موسوی» از سال 63 تا67 محافظ شخصی مهندس میر حسین موسوی بود. او را در ستاد میر حسین و حین یک گفتگوی اتفاقی شناختیم.
در پای صحبت او نشستیم. نپرسیدیم و گذاشتیم خود سخن بگوید و سخن ها از او بجوشد. گفت: "شما ناگهان سراغ من آمده اید و من امادگی ذهنی ندارم". اما در این فرصت اندک آنچه از یار دیرین خود به یاد داشت گفت. گفت : "من مهندس را الگوی خودم در زندگی کردم". و امروز هم آمده بود تا همچنان از دوست دیرین خود و نخست وزیر محبوب امام(ره) و دوران دفاع مقدس محافظت کند.
انگار با برادر کوچک خود صحبت می کردیم
«سید حسام الدین سید موسوی» درباره ی نوع ارتباط و رفتار مهندس با محافظین شخصی خود با بیان اینکه "مهندس هیچ وقت ما را به عنوان یک محافظ نمی شناخت"، به قلم نیوز گفت : مهندس یا در آن زمان نخست وزیر هر وقت می خواست ما را معرفی کند می گفت برادران بسیار نزدیک من یا همکاران بسیار نزدیک من و طوری هم با ما برخورد کرده بود که ما می خواستیم با مهندس برخورد کنیم انگار با برادر کوچک خود صحبت می کردیم. یعنی راحت با ایشان حرف می زدیم و مشکلات را راحت به ایشان انتقال می دادیم هر چی را می دیدیم به مهندس می گفتیم و مهندس آنقدر به ما اعتماد داشت که یک اکیپ می فرستاد تا بررسی کنند. مهندس مدیر بحرانها و سختی ها و مشکلات است.
وی در ادامه با بیان خاطره ای در همین باره می گوید: اولین روز ماه مبارک رمضان و جمعه بود و من داشتم به محل کار می رفتم. مهندس جمعه ها هم کار می کرد. مهندس اصلا تعطیلی نداشت. آن زمان، زمان جنگ بود و جلوی قصابی تو خیابان کارگر فروشگاه سپه خیلی شلوغ بود و در حدود یک کیلومتر صف بسته بودند. آمدیم مهندس را ببریم دفتر. گفتم آقای مهندس ناراحتم. گفت برای چی؟ گفتم اولین روز ماه رمضان زن و بچه مردم در صف ایستادند. در خیابان اصلی یک کیلومتر صف بستند. مهندس خیلی ناراحت شد و بررسی کردند و بعد هم کوپن فوق العاده اعلام کردند. بعد از دو هفته از من پرسید وضعیت چطوری است؟ گفتم خوب شده.
چرا دکتر آوردی دفتر؟! مگر در روستا های ایران دکتر هست ؟!
سید موسوی در بیان خاطره ای از بیماری آقای نخست وزیر گفت: مهندس مریض شده بود و من با خانم رهنورد صحبت کردم گفتم حاج خانم مهندس فقط متعلق به شما نیست و به ملت ایران تعلق دارد به مهندس برسید و تروخشکش کنید. خانم رهنورد که به من گفت، ما هم به آقای دکتر سجادی که پدر دو شهید بودند و رئیس بیمارستان فیروز گر هم بودند خبر دادیم. ایشان آمدند و مهندس را در دفتر معاینه کردند. پنج شنبه بعد از ظهر بود. ساعت ده شب مهندس به خانه رفت و خانه ایشان در نخست و زیری بود. من هم پست بودم جلوی خانه. دیدیم مهندس بعد از نیم ساعت از خونه زد بیرون و من باید بچه ها را صدا می کردم. به من گفتند کسی از بچه ها را صدا نکن و دوتایی رفتیم دفتر و تا ساعت سه نصف شب آنجا بودیم و خودم پشت در ایستادم. سه نصف شب مهندس رفت خونه.
فردا خانم رهنورد به من گفت شما هی میگید چرا از مهندس مراقبت نمیکنی؛ در حالی که مهندس با من دعوا کرد که چرا دکتر آوردی دفتر؟! مگر در روستا های ایران دکتر هست و یا دکتر ها می روند در خانه های مردم و مردم را معاینه می کنند که شما دکتر می آورید دفتر؟! دیگر حق ندارید برای من دکتر بیاورید.
من شهید شوم ولی به مردم بی احترامی نشود
وی درباره ی رابطه ی نخست وزیر با مردم می گوید: مهندس می گفت این مردم ولی نعمت ما هستند و خواهش می کرد که با مردم بد برخورد نکنید. می گفت عیب ندارد بگذارید من شهید شوم ولی به مردم بی احترامی نشود.
از رابطه مهندس با تیم حفاظت می پرسیم و سیدموسوی اینگونه پاسخ گفت: خیلی وقت ها مهندس با ما برخورد می کرد البته در جمع چیزی به ما نمی گفت. می آمد در خفا و با ما برخورد می کرد و می گفت با مردم خوب برخورد کنید. ما نوکر های مردم هستیم. واقعا مهندس اخلاص و صداقت داشت. با مردم سیاسی برخورد نمی کرد و عوام فریبی نمی کرد. مهندس این طور بود.
هیچ وقت ندیدم خوش گذرونی کنند
از تفریحات نخست وزیر پرسیدیم: زمانی که آقا (مقام معظم رهبری) رئیس جمهور بود از پیش آقا آمد بیرون و می خواست برود پیش آقای موسوی اردبیلی. باران آمده بود و هوا خیلی لطیف بود. مهندس گفت فلانی چه هوای خوبی! گفتم آقای مهندس این هوا برای شما که کار فکری می کنید به درد می خورد. در این حین از دهن ما در رفت که آقای مهندس یک روز بیا برویم کرج یا جایی و یا یک باغی، یه هوایی بخوریم. یک دفعه عصبانی شد و گفت نه! من نمی تونم. عصبانی شد و سر من داد زد. هیچ وقت ندیدم در این مدت یک جایی بایستند و دور بزند و یا هواخوری بروند و خوش گذرونی کنند.
امام را خرج خودش نکرد
مهندس می گفت خدا، امام(ره) و مردم. مهندس خودش را خرج امام می کرد و امام و دیگران را خرج خودش نکرد. خودش را فدایی امام می دانست. مهندس با مخالف ها بسیار خوب برخورد می کرد. مثلا وقتی ما می خواستیم بگوییم که فلانی اینطوری گفته اصلا اجازه نمی داد درباره مخافان یک کلمه حرف بزنیم و فوری می گفت فلانی بسیار آدم خوبی است. مهندس از غیبت بدش می آمد مثلا من نوعی به مهندس تذکر می دادم و انتقاد می کردم خوشحال می شد و لی وقتی از مهندس تعریف می کردیم ناراحت می شد.
کانالهایی برای دریافت اطلاعات واقعی داشت
کمیسیون عالی مبارزه با مواد مخدر بود که مهندس به ما گفت بچه ها بروید و قیمت انواع مواد را در بیاورید. اول جلسه، وقتی گزارش خلاف واقع می دادند مهندس می گفت چرا دروغ می گویی؟. مهندس اساسا در هر جلسه ای با اطلاعات می رفت و برای اینکه اطلاعات غلط به ایشان نرسد کانالهایی داشت که ارتباط مستقیم با جامعه و مردم را ایجاد می کرد و این رابط ها ما بودیم.
برای من از میوه های پا درختی بخرید، درجه 3!
یک روز خانم رهنورد زنگ زدند و گفتند حاج آقا ما نون می خواهیم. ما هم از نونی که در آبدارخانه بود گرفتیم و در یک روزنامه گذاشتیم. وقتی مهندس داشت می رفت داشتیم همراه مهندسی می رفتیم. مهندس پرسید این چیه؟ گفتیم نون. دست مهندس هم پر پرونده بود و داشت می برد خونه. گفت بذار بالای این پرونده ها. گفتم آقای مهندس من دارم همراه شما میام خوب این نون را هم میاورم. بلاخره سر من داد زد و من بهشون گفتم آقا نمی شه به شما محبت کرد و نون را گذاشتم روی دست مهندس بالای پرونده ها. مهندس چنین فضایی داشت.
باز یه روز دیگه برای مهندس میوه خریدیم. مهندس پرسید این میوه ها را کی خریده؟ ما فکر کردیم مهندس می خواد تشکر کنه. یکی از بچه ها گفت من. مهندس گفت دیگه از این میوه ها برای من نخرید. برای من از میوه های پا درختی بخرید، درجه 3! من باید شبیه ضعیف ترین مردم جامعه زندگی کنم.
غذای سپاه تبرک است
محافظ آقای نخست وزیر، بخشی از خاطرات و حرفهای دلش را اینگونه به پایان برد: من سپاهی هستم و محافظ مهندس بودم. مهندس آنقدر به سپاه علاقه داشت که میگفت باید از غذای سپاه بیاورید و با ما مینشست و غذای سپاه را میخورد. میگفت تبرک است، اینقدر که به سپاه و بسیج علاقه داشت. مهندس به ما خیلی احترام می گذاشت و میگفت شما از من بالاتر هستید. وقتی ماموریتی میرفتیم مهندس میگفت بچهها شما ثواب این کار را بردید و من کارهای نیستم. مهندس اینقدر سپاه و بسیج را دوست داشت.
منبع: قلم نیوز
|